
آرزوی کوچک اما بزرگ من!
همیشه دوست داشتم محرم و صفر, مخصوصا روزای تاسوعا و عاشورا
غیر از مشهد خودمون یک شهر دیگه بودم تا با حال و هوای اونجا هم آشنا می شدم.
تا اینکه پارسال از تعطیلی بین دو ترم استفاده کردمو با دو تا از دوستام راهی شهر
بادگیر ها و نصف جهان شدیم (یزد و اصفهان)
جای دوستان خالی نباشه تاسوعا یزد بودیم و عاشورا هم اصفهان
وای معرکه بود ... این همه شور حسینی ... صفای معنوی...
با سبک های خاص غزا داری که تا حالا از نزدیک لمس شون نکرده بودم...
واسه توضیح بیشتر و دیدن عکسا به ادامه مطلب...
بروید عزیزان آفتابی من
فرا رسیدن ماه محرم و شهادت مظلومانه امام حسین (ع) را به همه
دوستان تسلیت عرض می کنم

علم را به رودخانه می برند تا تطهیر کنند.
محرم است و باید بار دیگر سیاه پوشید و علم را سیاه پوشاند و کفن کرد.
عاشورا جراحتی همیشه تازه است و هر سال این روزها که می رسد باز به خون می افتد.
از در و دیوارها می توان فهمید که پیر است و سرد و گرم چشیده ... قرنهاست که این روزها وقتی جراحت عاشورا تازه می شود ، آینه داران عباس (ع) ، علم را برداشته اند و به سوی رودخانه ، کوچه ها را طی کرده اند و از گذرها گذشته اند تا به آب برسند.
شهید آوینی
گوشیم زنگ خورد, از خواب
پریدم
![]()
زیر پتو.... نه.... زیر بالشتم .... نه ... ای بابا .... پس کجاست؟![]()
به زحمت از زیر تخت پیداش کردم.
- الو بفرمایید ... الو.........
- بابا بود: ((سلام پسرم , خوبی ؟ هنوز خوابی؟
پاشو پسر برو برفا رو از تو حیاط جمع کن ماشین بیرون نمی ره ها))
- چی ؟ کدوم برف ؟ مگه برف می یاد؟
- ساعت خواب بابا, بیرو نو یک نگاه بنداز !!!!!!!!
رفتم طرف پنجره, همه چیز سفید شده بود ![]()
- گفتم بابا همه چیز سفیده, کو برف؟
چیزی دیده نمی شه که !!!!!!!
- پاشو تنبلی رو کنار بزار , برفا رو جمع کن
الو بابا ..... الو ..... صدات بد می یاد.... الو...قطع و وصل می شه....
الو..............................................................................
(( دیدیم به نفع ام نیست , گوشی آنتن نده بهتره
))
رفتم پایین , سلام به عزیز خودم![]()
- مامانم همین طور که داشت چایی می ریخت: سلام به رو نشسته ات.
بدو بیا صبحونه رو بخور که کار زیاد داری پسرم.
- کدوم کار؟
- باید برفا رو جمع کنی
- کی مامان ؟ من؟ شما که می دونید من میگرن دارم , سرم درد می کنه؟![]()
- آها چی شد؟ چطور دیروز داشتی با دوستات قرار می زاشتی که اگه
فردا برف اومد بریم کوه ,تیوب بازی و از اینطور حرفا ؟؟؟؟؟؟
حالا واسه من سر درد شدی ؟؟؟ پاشو پاشو..... تنبل خان
- مگه شما دیروز به حرفای منم گوش می دادی؟![]()
- مگه بیکارم مادر؟ اتفاقی شنیدم, ((چایی رو داد به دستم)) حالا سریع بخور
که دیر شده, برفا یخ می زنه کارت سخت می شه.
- بابا بی خیال شین تو رو خدا
, حالم اصلا خوب نیست
, اصلا حسش
نیست . عمرا اگه برم , سرده خوب
و... نه... نه.. اصلا نمی رم
بعد از دو ساعت...
قیافه ای بسیار جذاب و دیدنی , دم اسکیمو ها گرم به خدا![]()
مامان ما رو با کلی لباس ساندویچ کرده بود و یک پارو هم داده بود دستمون
فقط از قیافم یک دماغ گنده ی سرخ مونده و دیده می شد![]()
خلاصه سرتون به درد نیارم همه رو مثل یک بلدوزر اسپید بالا جمع و صاف
کردم, نبودی ببینی فقط
برگشتنا هم با استقبال گرم مادر روبرو شدم که اونم به خاطر چایی بود که
ریخته بود برام.
نشستم , تلوویزون اخبار داشت, داشت می گفت:
((تا چند روزی دیگر اکثر مناطق ایران شاهد بارش مجدد نزولات آسمانی
(برف) خواهد بود ))
- ای وای
......... وای ... وای
......دیگه نه.... نه .... خدااا....
چرا من....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
اعصاب خورد شده بود, کیفم رو برداشتم و رفتم خونه یک از دوستای
صمیمیم

نتایج اخلاقی:
۱. همیشه قبل از خواب گوشی خود را خاموش کنید ![]()
۲. هر وقت مامان ,بابا بهت گفتن پسرم یا دخترم بدون که کارت دراومده
۳. هیج وقت کاری رو نگو عمرا اگه انجام بدم , چون ممکنه انجامش بدی و
ضایع شی.![]()
۴. بلدوزر باش تا کام روا باشی![]()
۵.همیشه قبل از هر کاری اول اخبار رو گوش کن ![]()
![]()

(( اندیشه های الهام بخش ))
•كسي كه داراي عزمي راسخ است، جهان را مطابق ميل خويش عوض
مي كند.
گوته
•آنچه مردم را دانشمند مي كند، مطالبي نيست كه مي خوانند بلكه
چيزهايي است كه ياد مي گيرند.
فرانسيس بيكن
•به آرامي شروع به مردن مي كني، اگر از كارت لذت نبري،
به آرامي شروع به مردن مي كني، اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،
به آرامي شروع به مردن مي كني، اگر براي مطمئن در نامطمئن سفر
كني.
پابلو نرودا

سلامی گرم و آفتابی ![]()
به تمامی دوستان آفتابی که مرا در سرمای زمستان با پرتوی محبتشان یاری می کنند
هم عقیده باشید و خوشتون بیاد
********************
********************![]()
ملانصرالدین همیشه در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی,همیشه او را مسخره می کردند
دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود و دیگری نقره,اما ملا همیشه سکه نقره را
انتخاب میکرد.
این داستان در کل منطقه پخش شده و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و به او دو سکه
نشان می دادند و ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و
از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند ناراحت شد.در گوشه میدان به سراغش رفت
و گفت:هر وقت به تو سکه نشان دادند سکه طلا را انتخاب کن,اینطوری هم پول بیشتری به
دست می آوری و هم دستت نمی اندازند.
ملا پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست,اما اگر سکه طلا بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند
تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر
آورده ام!!!!

منتظر نظرات قشنگتون هستم![]()
